أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
417
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
آنگه متابعت سببى و طريقى كرد يعنى ساز رفتن آن كرد كه بجانب مشرق رود ؛ برفت تا آنگه كه برسيد به جائى كه آفتاب برمىآمد ، آفتاب را يافت كه برمىآيد بر قومى كه ميان ايشان و آفتاب حجابى نبود و ما ايشان را از پيش آفتاب پوششى و سترى نكرديم قتاده گفت كه : براى آن چنان بود كه ايشان بر زمينى بودند كه بر آن زمين بنا ناستادى و ايشان را مسكن در سردابها و سنبها « 1 » بودى كه در زير زمين كرده بودند چون آفتاب برخواستى آمدن ؛ در سردابها در رفتندى و چون آفتاب بگرديدى و خواستى فرو رفتن از آنجا بيرون آمدندى . و طلب معاش كردندى . حسن بصرى گفت : زمين ايشان احتمال بنا نكردى چون آفتاب برآمدى به آب فرو شدندى و چون آفتاب از ايشان بگشتى برآمدندى و گياه زمين خوردندى و چره « 2 » كردندى چون بهائم . ابن جريج گفت : وقتى لشكرى آنجا رسيد اهل آن زمين ايشان را گفتند : نبايد كه آفتاب شما را دريابد كه آنگه همه هلاك شويد ، گفتند : ما نرويم تا آنگه كه آفتاب برآيد تا بدانيم كه اينكه شما ميگوئيد راست است يا دروغ ؟ - آنگه نگاه كردند استخوانهاى بسيار ديدند گفتند كه : اين چيست ؟ - گفتند : وقتى لشكرى اينجا رسيد آفتاب برايشان برآمد همه بسوختند و هلاك شدند اين استخوانهاى ايشان است ، ايشان چون اين بشنيدند بگريختند و آنجا باز ناستادند « 3 » . عمرو بن مالك بن أميّه گفت : مردى را ديدم حديث ميكرد و قومى بر وى گرد آمده بودند گفت : من به زمين چين رسيدم بأقصاى چين ، مرا گفتند : ميان تو و مطلع آفتاب يكروزه راهست مردى از ايشان به مزد گرفتم و آن شب رفتيم چون به آن جا رسيديم جمعى را ديدم كه گوشهاى ايشان به بالاى ايشان بود يك گوش لحاف كردندى
--> ( 1 ) - در برهان قاطع گفته : « سنب بضمّ اول و سكون نون و باى ابجد خانهء زير - زمينى را نيز گويند كه در كوه و صحرا جهت درويشان و خوابيدن گوسفندان كنند » . ( 2 ) - كذا در نسخ معتمده پس لغتى است در « چرا » ليكن در نسخ نو نويس : « چرا » . ( 3 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء « قتاده گفت : چنين گويند كه ايشان زنگيانند كلبى گفت : ايشان يارس و ياويل و سيكاند سه گروه تن برهنه باشند و خداى را ندانند » .